تبليغاتX
بانـــــوی بـــی حــــــــــــــــــــرم
میخواهم بنویسم از بزرگی، بی نشان...
اعوذ بلله من نفسه

واقعیت این است که ۱۰سال پیش زمانی که محرم فرا میرسید حد اقل یک روز عاشورا را از نوزاد ۶ ماهه تا پیر مرد ۶۰ ساله همه سبز حسینی میپوشیدند همه مشکی میپوشیدند.

حالا آن ده سال پییش آنقدر دور به نظر میرسد که کمتر کسی به یاد دارد.

هر سال اندکی از واقعیت امام حسین (ع) را فراموشمان میشود.

این روزها دیگر کسی به یاد ندارد که گل سر کودکی را کندند.گوشواره هایش را کندند. این روزها تن دخترانمان صورتی رنگ است دخترانمانبه جای سربند یا حسین بهترین گل سرهایشان را به سر دارند.

خوب است...هرسال کمی از معنویتها کاسته میشود.

شاید روزی هم برسد که فرزندمان نداند محرم باید تشدید داشته باشد یا نداشته باشد.

 به این بیاندیشیم که قرار است به کجابرسیم؟

لينك ثابت روزی روزگاری دردوشنبه ششم دی 1389ساعت 12 به خط وفا |

اتفاق جدیدی افتاده.

دانشجو شدم...

لينك ثابت روزی روزگاری دردوشنبه بیست و سوم فروردین 1389ساعت 8 به خط وفا

سرسبز ترین بهار تقدیم شما باد

آوای خوش هزار تقدیم شما باد

گویند لحظه ایست روئیدن عشق

آن لحظه هزار بار تقدیم شما باد

دوستان خوبم که هنوز هم به یادم هستید،دقیقا بعد از آخرین آپم اتفاقی افتاد که همه برنامه های زندگیم رو با تغییرات اساسی مواجه کرد.

ممنون که به یادم بودید.

ایام خوش...

(نمیدونم دوباره کی بتونم بیام)

لينك ثابت روزی روزگاری دردوشنبه شانزدهم فروردین 1389ساعت 10 به خط وفا |

دوباره محرم از راه رسيد.

آخ كه چقدر عاشق حال و هواي محرمم.

صداي دسته هايي كه پشت سر هم از دور و بر خونه رد ميشن و صداشون از دور و نزديك دل آدمو پر ميده سمت كربلا.

تاسوعا و خونه عمو و نذري.

عاشورا و خونه اون يكي عمو و بازم نذري.كه چقدر عاشق نذري دادنم.

همه خانماي فاميل دور هم جمع ميشن تا قدمي واسه امام حسين بردارن.همه يه دل ، يه رنگ.همه بدون چشم داشت. چشم همه دوخته شده به دامن امام حسين و ياراش.

گوشامو تيز ميكنم.آره مثل اينكه صدايي از دور مياد. يكي با نگراني ميگه :ساعت 2ست.برنج هنوز دم نكشيده...يكي ديگه ميگه يه وقت كم نياد شرمنده شيم؟!..

منم كم كم دارم نگران ميشم.نكنه...

داره بازم صدا مياد...اين دفعه چند تا صدا باهمه:...نه نذر مال امام حسينه .نگران نباشين.امام حسين خودش كمك ميكنه...

همه مثل اينكه چيزي يادشون افتاده باشه يهو نفس راحتي ميكشن.

خسته نباشين......اجرتون با آقا....همه مون خادم آقاييم،منتي رو كسي نيس... اجرتو ن با امام حسين...

آخ كه چقدر عاشق اين جمله ام.

لباس مشكي.شال مشكي...

خاطره اون روزا هيچ وقت از ذهنم پاك نميشه.

ولي نميدونم امسال چرا مثل اون سالا نيس.

احساس ميكنم يه چيزي عوض شده.

بيرونو گشتم. چيزي نبود.

شايد ...شايد يه چيزي تو خود من عوض شده.

شايد دلمه.

آره دلم مثل پارسال و پيار سالا نيس.

اين دفعه ديگه به روزايي كه خونه عموهاي مامانم مهمونيم فكر نميكنم.

فكرم مشغول درس و اين چيزا هم نيس.

اي خدا جون؛ اين دفعه دلم داره واسه كربلا پر پر ميزنه. اي كاش الان جلوي حرم امام حسين بودم.

خدا جونم نخند.ميدونم من عرضه و شعور اين چيزا رو ندارم؛

ولي..  تو كه خدايي.

مگه نه دوستام؟!


خيلي فكر كردم. تا ببينم با چه مطلبي آپ بشم.كه هم تازگي داشته باشه ، هم حرفاي دلم باشه تا با گفتنشون كمي سبك بشم. فكر كردم بهتره يه صفحه از دفتر خاطراتمو بنويسم. صفحه اي كه به تازگي نوشتم و براي خدا هم پستش كردم. خدا يا به خاطر همه چيز ممنون. التماس دعا؛وفا.

لينك ثابت روزی روزگاری دریکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 0 به خط وفا |

بنام تو اي مولف القلوب





دیدم که به عرش شور و شوقی بر پاست
برپا گر این بزم شعف ذات خداست

گفتم به خرد چه اتفاق افتاده
گفتا که عروسی علی و زهرا است

سالروزپيوند مقدس ومبارك حضرت علي عليه السلام
و حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليهامبارك باد




فرصتی که تکرار نمیشود :

اوضاع بحرانی اسلام و گرفتاری ها و فقر اقتصادی مسلمین، چنان علی (ع) را مشغول ساخته بود كه به خواسته های درونی خویش و ازدواج و تشكیل خانواده هیچگونه توجه نداشت.
علی (ع) اندكی  تأمل و اطراف و جوانب قضیه را به خوبی بررسی نمود: تهیدستی خود و مشاهده گرفتاریهای عمومی از یك طرف و فرا رسیدن زمان ازدواج وی از طرف دیگر. او بخوبی می دانست كه اگر همسری چون فاطمه را از دست بدهد دیگر این فرصت قابل جبران نیست.

حضرت علی عليه السلام به خواستگاری می رود:

سرانجام حضرت علی (ع) تصمیم نهایی خود را گرفت. بطوریكه دست از كار كشید و به منزل بازگشت. خود را شستشو داد، عبای تمیزی بر تن كرد و به خدمت رسول اكرم شتافت. درب خانه را به صدا درآورد. پیغمبر به «ام سلمه» فرمود: در را باز كن. كوبنده در شخصی است كه خدا و رسول او را دوست دارند او هم خدا و رسول را دوست دارد. عرض كرد: یا رسول الله! پدر و مادرم فدایت، كیست كه ندیده درباره اش چنین داوری می كنی؟ فرمود: ای ام سلمه! مردی دلاور و شجاع است او برادر و پسرعمویم و محبوب ترین مردم نزد من است. ام سلمه از جای جست و در سرای را باز كرد. علی (ع) داخل منزل شد، سلام داد و در حضور پیغمبر نشست. از خجالت سرش را به زیر انداخت، و نتوانست تقاضای خویش را عرضه بدارد. مدتی هر دو خاموش بودند. بالاخره پیغمبر (ص) سكوت را شكست و فرمود: یا علی گویا برای حاجتی نزد من آمده ای كه از اظهار آن خجالت می كشی؟ بدون پروا حاجت خود را بخواه و اطمینان داشته باش كه تمام خواسته هایت قبول می شود.
عرض كرد: یا رسول الله پدر و مادرم فدای تو باد، من در خانه شما بزرگ شدم و از الطاف شما برخوردار گشتم. بهتر از پدر و مادر، در تربیت وتأدیب من كوشش نمودی و به بركت وجود شما هدایت شدم. یا رسول الله! به خدا سوگند اندوخته دنیا و آخرت من شما هستی. اكنون موقع آن شده كه برای خود همسری انتخاب كنم و تشكیل خانواده دهم، تا با وی مأنوس گردم و از ناراحتیهای خویش بكاهم. اگر صلاح بدانی و دختر خود فاطمه علیها السلام را به عقد من در آوری سعادت بزرگی نصیب من شده است.
رسول خدا كه در انتظار چنین پیشنهادی بود صورتش از سرور و شادمانی بر افروخته شد، فرمود: صبر كن تا از فاطمه اجازه بگیرم. پیغمبر نزد فاطمه (ع) رفت، فرمود: دخترم! علی بن ابی طالب (ع) را به خوبی می شناسی برای خواستگاری آمده است. آیا اجازه می دهی ترا به عقدش در آورم؟ فاطمه از خجالت سكوت كرد و چیزی نگفت. پیغمبر چون آثار خشنودى را درچهره او دید گفت: الله اكبر و سكوت او را علامت رضایت دانست
توافق:

رسول اكرم (ص) پس ازكسب اجازه به نزد علی آمد و با لبی خندان گفت: یا علی! آیا برای عروسی چیزی داری؟ پاسخ داد: یا رسول الله پدر و مادرم قربانت، شما از وضع من كاملاً اطلاع دارید. تمام ثروت من عبارت است از یك شمشیر، یك زره و یك شتر.فرمود: تو مرد جنگ و جهادی و بدون شمشیر نمی توانی در راه خدا جهاد كنی، شمشیر از لوازم و احتیاجات ضروری تو است. شتر نیز از ضروریات زندگی تو محسوب می شود، باید به وسیله آن آبكشی كنی و امور اقتصادی خود و خانواده ات را تأمین كنی و برای اهل وعیالت كسب روزی نمایی و در مسافرت بارت را بر آن حمل كنی، تنها چیزی كه می توانی از آن صرف نظر كنی همان زره است. منهم به تو سخت نمی گیرم و به همان زره اكتفا می نمایم. یا علی آیا اكنون بشارتی به تو بدهم و رازی را برایت آشكار بسازم؟! عرض كرد : آری یا رسول الله، پدر و مادرم فدایت، شما همیشه نیك خوی و خوشزبان بوده اید.
فرمود: پیش از آنكه به نزد من بیایی جبرئیل نازل شد و گفت: یا محمد! خدا ترا از بین مخلوقاتش برگزیده و به رسالت انتخاب كرد. علی (ع) را برگزید و برادر و وزیر تو قرار داد. باید دخترت فاطمه را به ازدواج او درآوری. مجلس جشن ازدواج آنان در عالم بالا و در حضور فرشتگان برگزار شده است. خدا فرزندان پاك و نجیب و طیب و طاهر و نیكو به آنان عطا خواهد نمود یا علی هنوز جبرئیل بالا نرفته بود كه تو درب منزل را زدی

لينك ثابت روزی روزگاری درپنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 12 به خط وفا |